اگر ايران به جز ويرانسرا نيست
من اين ويرانسرا را دوست دارم
اگر تاريخِ ما افسانهرنگ است
من اين افسانهها را دوست دارم
نواي ناي ما گر جانگداز است
من اين ناي و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوايش دلنشين نيست
من اين آب و هوا را دوست دارم
به شوق خارِ صحراهاي خشكش
من اين فرسوده پا را دوست دارم
من اين دلكش زمين را خواهم از جان
من اين روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ايراني رود زور
من اين زورآزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانيد، اگر پاك
من اي مردم، شما را دوست دارم
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 12:48  توسط استواری
|
ترسم اين است که پاييز تو يادم برود
حس اشعار دل انگيز تو يادم برود
ترسم اين است که باراني چشمت نشوم
لذت چشم غزلخيز تو يادم برود
بي شک آرامش مرگ است درونم،وقتي
حس از حادثه لبريز تو يادم برود
من به تقويم خدايان زمان شک دارم
ترسم اين است که پاييز تو يادم برود
با غزلها ت بيا چون همه چيزم شده اند
قبل از آني که همه چيز تو يادم برود
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 15:55  توسط استواری
|
تنها نه پري پيكر و گل پيرهني تو
بهتر زگل و تازهتر از ياسمني تو
با آن قد و بالاي دل انگيز بلاخيز
آرايش هر گلشن و باغ و چمني تو
در خواب خوشي بودي و با چشم تو گفتم
كاي فتنة خوابيده! مگر بخت مني تو؟
آشفته مكن موي كه ترسم سر هر كوي
گويند كه آشوبگر انجمني تو
پيش تو نفس مي كشم آهسته كه دانم
چون غنچه نوخاسته نازك بدني تو
آيد سخني نغز اگر بر لب شيدا
جان سخن اين است كه جان سخني تو
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 19:48  توسط استواری
|